یادش بخیر روز اول مدرسه وقتی زنگ تفریح و زدن فک کردم زنگ خونه است وقتی دیدم مامانم نیومده دنبالم گفتم خودم میرم خونه خلاصه راه افتادم اومدم و به خونه رسیدم(ماشاله چه شجاع بودم)بعد مامان اینا ازم برسیدن چرا اومدی خونه؟منم گفتم زنگ خورد و خانوممون گفت برید آب بخورید
بعد در همین حین از مدرسه زنگ زدن گفتن یکی یه دونه نیست مامان هم گفت ؟آره اومده خونه چقد معلما دنبالم گشته بودن خلاصه دوباره منو به مدرسه برگردوند
سلام دوست عزیز
ممنون که به وبلاگ من سر زدی
وبلاگت واقعا جذابه
اگه تمایل به تبادل لینک داری من رو (با نام حرف های خودمونی) لینک کن بعد به من خبر بده تا تورو لینک کنم
با تشکر
ممنون
سلام
من یه دانشجو از قشر متوسطم که به لطف خدا و به کمک cn3 دارم یه پولدار واقعی میشم
شما هم اگه می خوای واسه هر تومنی که خرج میکنی کلی بالا و پایین نکنی و به ما بپیوندی، سری بهم بزن
http://comein.mihanblog.com
CN3 روشی نو برای کسب درآمد واقعی از اینترنت صد در صد تضمینی
.
.
.
.
بدون نیاز به کلیک کردن یا زیرمجموعه
سلام من آپم ۱سر بزن
سلام
در رفتی از مدرسه؟؟؟
:))
خیلی باحال بود!
سلام به محض اینکه وارد وبلاگت شدم وبوی ماه مهرو دیدم یاد این خاطره ی توافتادم وخندم گرفت فکرکردم کاشکی اینو مینوشتی که دیدم نوشتی خیلی جالب بود این خاطره هیچ وقت بیمزه نمیشه یکی از دوستای منم روز اول زنگ تفریح رفت خونه با این تفاوت که اونو برنگردوندن ومن مجبور شدم کیف ووسایلشو براش از مدرسه ببرم خونشون